بانو و پارسا- عشق جایش تنگ است...
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تورا / با اسیر غم خود رحم چرا نیست تورا؟
برگرد نازنین رفت بی آنکه مرا به خدا بسپارد... نمی دانم خدا را فراموش کرد یا مرا... نهایا ما سی یا چهل سال دیگه زندگی می کنیم اما در مقابل زندگی جاوید چیزی نیست... یادت باشه که زندگی جای دو چیزه یا عشق یا تفنر هم می تونی عاشق باشی هم منتفر این دیگه دست خودته تو این شهر بزرگ یه جاییش یه بانویی هست که از تو ....
نمیتوان دلتنگی را از او گرفت ...
مگر میشود خیسی را از آب گرفت ؟
گاهی ...
میریزد و خرد میشود ...
گاهی هم ...
ترک برمیدارد ...
اما باز دل میماند ...
گاهی هم آدم را ناقص اُلخلقه میکند ...
مثل من که یک سالی ست دیگر هیچ دل و دماغی ندارم برای زنده ماندن...
به گریه گفتمش: آری! ولی چه زود گذشت
بهار رفت و تو رفتی و هرچه بود گذشت
شبی به عمرم اگر خوش گذشت آن شب بود
که در کنار تو با نغمه و سرود گذشت
چه خاطرات خوشی در دلم به جای گذاشت
شبی که با تو مرا در کنار رود گذشت
گشود بس گره آن شب ز کار بستهی ما
صبا چو از بر آن زلف مشکسو گذشت
غمین مباش و میندیش از این سفر که تو را
اگرچه بر دل نازک غمی فزود، گذشت
از وقتی رفته ای ، من و فونت همه نوشته هایم بی نازنین شده ایم.

شاید شانه هایت مأمنی باشد
برای من و اشك هایم
ولی چه طور سرم را روی شانه هایت
تكیه دهم وقتی دیگر در كنارم نیستی ؟
باید از دهان خود درد کشیده شنید
اینجا است که تو خودت میسوزی و میفهمی سوز چیه
درست همین امشب بود...
تو آمدی
و گفتی
...
بند دلم پاره شد
گفتی منتظرم نمان
دلم شکست
هرشب که دوریت
آتش میزند دلم را
میگویم
دیگر این دل خراب برایم دل نمیشود . . .
به باز شدن هیچ مشتی دل نبند
قسمت ما
مثل همیشه و هنوز
جفت پوچ است ..
نکند دل دیگری او را اسیر کرده ست ... !
خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است ...
تنها دقایقی چند تاخیر کرده است .
گفتم امروز هوا سرد بوده است ...
شاید موعد قرار تغییر کرده است ... !؟
خندید به سادگیم آینه و گفت
احساس پاک تو را زنجیر کرده است ...
گفتم از عشق من چنین سخن مگوی ...
گفت : خوابی ٬ سال ها دیر کرده است .
....
....
در آینه به خود نگاه می کنم . آه ... !
عشق تو عجیب مرا پیر کرده است ...
راست می گفت آینه که منتظر نباش :
او برای همیشه دیر کرده است ....
12 اسفند...
همون روز
مترو
همون روز...
سرپالایی پیتزافروشی...
ای کاش
تمام اون روزها گفته بودی
که
چقدر دلسنگی...
که
چقدر دلسنگی...
همه ی آرزوها م
با رفتن تو مرن...
+آخه انصافت کجاست
مگه
بچه زدن داشت...
جز
یک بغل
دلتنگی
بغض
و
حرف هایی که سنگینی می کند در دلم
نگهداشتنشون
دیگه
ممکن
نیست...
خیی راحت به نظر می رسی
آسوده...
اما یادت نیست...
این تو بودی که من اسیر کردی
و
حالا رفتی
....
فقط یک بار
....
به هیچ کس نتونی بگی
و فقط
تو
بمونی و
جای
سیلی
غم
و بانی غم که رفته باشه....
دل سپردن به قبرستان
جدایی
وقتی میدانی پنج شنبه ای نیست ،
تا رهگذری ،
بر بی کسی ات فاتحه ای
بخواند !
تمام شد
.
.
.
حالا :
تو ، او ، شما ،
من هم به سلامت !ا
خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است
از های و هوی کوچه و
بازار خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار
خسته ام
دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم
آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته
ام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
از او که
گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
تنها و دل
گرفته و بیزار و بی امید
از حال من مپرس که بسیار خسته ام
كسی كه حرف دلش را نگفت من
بودم
دلم برای خودم تنگ می شود آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
نشد
جواب بگیرم سلام هایم را
هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق
خستگی ها را ؟
اشاره ای كنم انگار كوهكن بودم
منی که با من خود نیز ناتنی است هنوز
منی که با من گم کرده ام تنی شده ام
منی که پلک گشودم به نوراز ظلمات
برای چشم خودم طرح دشمنی شده ام
چه ناگهان و چه بی گاه تلختان نکنم
گمان کنید گرفتار کودنی شده ام
وهیچ چیز به جز حیرتم به حافظه نیست
قبول می کنم آری نگفتنی شده ام
بهتر ه حرفی نزنم
از عشقی که گم شد و رفت
عاشق مردم شد و رفت
....
قصه سنگ دلم معنی سرگردانی است
دل و دین رفته ز دستم جای دلبر خالی است
هوس دیر مغانم سر مطرب خوانی است
سر راه دلم انگار کسی ره زده است
که همه صوم و صلاتم، همه در ویرانی
بارها اول وقتم به قضا سر شده است
این چه سری و سودا ز غم پنهانی است
می نشینم سر سجاده و سجده به کجاست؟
حاصل جستم و خیزم فرح جسمانی است
دل بی چاره دگر نای تمنا نکند
این سکوت دل بیچاره غم ظلمانی است
بارها دست تمنا به درت آوردم
که نکردی تو ردم مرتد تو انسان نیست
من بی چاره چه کردم چه شده این حالم
که در احوال دلم نام تو حرفی خالی است
من به یک ذره ز نامت می جان نوشیدم
چه شد آن می که تهی این قدح روحانی است
نکند یاد تو رفته است که عبدی داری
نکند عبدی ما بر تو گران عنوانی است
نکند نام رحیم ات ز سر ما رفته است
چشم این عبد به امید رخ رحمانی است
نام رب بودنت این گونه به ما چسبیده است
که نماز دل ما از طلب فرقانی است
آه ای اهل زمین اهل سماوات دمی
کمکی می طلبم واسطه خواهی آنی است
که اگر حال نگیرید مرا زود به دست
عمر این ثانیه ها پست تر از حیوانی است
بگذارید کمی عرعر و قرقر بکنم
که دلم خوش به همین خرخره مجانی است
که به من نا آمده تا بر در تو لاف زنم
که تمام سخنم با طمع حیوانی است
دلم از سینه بریده است لجنزار شده است
شرح صدر دل ما وصف لجن گردانی است
بوی انبان گنه پشت سرم جمع است
که به هر جا گذرم در پی من انسان نیست
بوی گندم به چنان حالتی از حال رسید
که دگر جان به تن خویشتم، مهمانی است
به ملک های دو دوشم به سما جایی نیست
که چه شرمی است بر او ، وصل چنین انسانی است
قلب من ریش، سرم خسته، دلم افتاده
نفسم می رود و در پی او هم جانی است
و چه گویم، به چه نالم، به چه فریاد زنم
که گنه کار زبانش، نفسش، هرمانی است
و امیدم فقط امروز به دستان شماست
که دعایم به نمایید که این جان فانی است
آب تطهیر اگر در برتان چیزی هست
صدقه دادن آن هم صفتی انسانی است
من محتاج به هر در که بگی در زده ام
در آخر زدنم هم به در رحمانی است
پشت این در بنشینم تا کنی در را باز
و رنه فریاد زنم: حب شما هم فانی است
نگذارید که بی چاک و دهن ، هرزه شهر
به شما انگ شود، نام تو خوش عنوانی است
من بی چاره غلط کردم و بسیار گناه
صفت توبه پذیری تو بی حد نامی است
بگشا در که بیایم و بگویم آقا
که چنین خاک تو بودن بر ما عنوانی است
بگذارید میان حشمت بر بخورم
لای سگ های تو بودن به ز سرگردانی است
بگذارید که سنگ سر دیوار شوم
سنگ خوردن به سر کوی تو برما جانی است
باغ و بستان شما هم علفی می خواهد
زیر اقدام شما، فخری هر انسانی است
یادم نمیاد
بی احترامی
کرده باشم بهش
هرچقدر هم دلم روشکونده باشه
هرچقدر هم ناراحتم کرده باشه
ولی
تو....





